تبليغاتX
گل گشت
گشت و گذاری در کهن بوستان با طراوت فرهنگ ، ادب و هنر پارسی

بمان از بلعش

ای گرداب آدمخوار

 

 

حریصی از چه

از بلع بنی آدم

تاسی کن دمی رحمت

تو ازآن مرسل خاتم

بمان از بلعش

ای گرداب آدمخوار

دمادم افکنی آتش

چرا در خرمن افکار

نیفکن آتش اندر

باغ اندیشه

نزن بر ریشه ی

سرو خرد تیشه

بمان از بلعش

ای گرداب آدمخوار

تو می دانی هر انسانی

 که می بلعی

 بود گنجی که دارد

 در درون خود بسی اسرار

نمودی از چه رو اینسان

تو مشی ره زنان پیشه

روا نبود خموشی

شمع را

در شام اندیشه

بمان از بلعش

ای گرداب آدمخوار

نکن خاموش نوری را

که دارد روشنی

از پرتو دادار

     تو با ظلمت هماهنگی

    و با خورشید در جنگی

چرا از صبح بیزاری

بهاران راچرا خاری

بمان از بلعش

ای گرداب آدمخوار

دمادم می کشی پنجه

چرا بر چهره ی مهتاب

خصومت از چه می و رزی

تو با هردیده ی بیدا ر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 21:8  توسط محمد باقر عباسی سملی  | 

 

قسم بررعد و برق و کرم شب تاب

قسم بر ابر و باد و زلف مهتاب

قسم بر جویباران و بهاران

قسم بر نعره ی چابک سواران

قسم بر خون مردان خدایی

قسم بر بهمن و فصل رهایی

قسم بر ماه خرداد و مه تیر

قسم بر رادمردان به زنجیر

به دانشجو به استاد و معلم

به چشمان جهان بین منجم

به چوپان و رخساره ی رنجبر

به دستان پر پینه ی کارگر

به مردان پاک و زنان رشید

به روح ندایی که از غم رهید

به کشکول درویش دنیا گریز

به رستم وآرش به خاک عزیز

به فردای بهتر به صبح امید

به خون جوانان سبز شهید

شویم ار همه طعمه تیغ کین

نگردیم با ظلم و ظلمت قرین

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:50  توسط محمد باقر عباسی سملی  | 

دلسروده ای بهارینه

بود در جنگل یکی کفتار پیر

داشت برتن پوستینی را ز شیر

روبهان پست و بدکیش و پلید

اهل جنگل را بدادند این نوید

کامده شیری دلیر و مهربان

بهر دفع فتنه ی اهریمنان

روبهان گفتند کو کفتار نیست

بلکه مادرزاد شیری واقعیست

اهل جنگل از سرصدق وصفا

پادشه خواندند آن کفتار را

شیرکفتار کج اندیش چموش

تا که شد پادشه ملک وحوش

نعره ی شیران جنگل شد گناه

شدعقوبت این گنه را قعرچاه

بود او را کهنه کینی زآهوان

چون نبودند آهوان مثل خران

داد فرمان آهوان را بعد شیر

تا که بنماید غزالان را حقیر

گفت باید آهوان مانند خر

رام در جنگل شوند و باربر

بلبلان را شيركرده چون اجير

غمزه ي بلبل بود جرمی کبیر

قتل باشد حكم نص سرنوشت

كيفر ماجوري و كردار زشت

جنگل ما زرد باشد بعد از این

گرگها هم ناجی این  سرزمین

حافظ  فرهنگ جنگل روبهان

کفن ودفن لاشه ها با کرکسان

آری آری آن حقیر بد سرشت

او كه دادش وعده ي باغ بهشت

لیک در سر داشت صدها فکر زشت

اینچنین قانون جنگل را نوشت

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 23:54  توسط محمد باقر عباسی سملی  | 

دلسروده ای نوروزانه

قطره ها ای قطره ها

درکنار یکدگر ما جویباریم ار رویم ای قطره ها

زیستن باجلبکان پهنه ی مرداب نبود شان ما

در سحر نیکوست مرغان را سرودن شعرصبح

ورنه غوغایست گاه روز شهراز قالها و قیل ها

قطره ها ای قطره ها

رقصمان زیبا بود درجویبار مرغزار ای قطره ها

حیف باشد بین ره بندیم ما دل بر نگاری مه لقا

پیروی ز آیین ماندن ننگ و عار و ابلهی است

برکه ای آلوده می مانیم ار ماندن شودآیین ما

قطره ها ای قطره ها

هیبت دریا بود مدیون جود رود ها ای قطره ها

در غیاب قطره کی ماند اثر از جوی ها و رودها

رقص مه در شب کند جلوه وگر نه وقت صبح

پرتو افشان می کند دشت و دمن خورشید ما

قطره ها ای قطره ها

بغض نی اندرگلو گشته خموش ای قطره ها

خشک نیزار است لب در هجر وصل روی ما

وقت آن آمد که یکسر دست گیریم هم دگر

پاک بنماییم بستان را ز لوث قارقار زاغ ها

قطره ها ای قطره ها

مدتی خالیست جام بلبلان بوستان ای قطره ها

همتی ای قطره تا باریم می را در درون جام ها

مست باید شد ز وصلت تا که سیل آسا شویم

موسم برچیدن بنیان ظلم آیین جمله کاخ ها

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 12:7  توسط محمد باقر عباسی سملی  | 

برادر، صبح نزدیک است زمان رزم و پيكار است

زمان تن به تن جنگيدن اندر دشت و نيزار است

خمودي، خستگي، افسردگي عار است

 

 

کنون باید كه بر خيزيم و طوفانی به پا سازیم

بباید بر تن رنجور ظلمت رعشه اندازیم

خشونت را براندازیم

بيا تا آسمان را سقف بشکافیم

دوباره این سپهرنیلگون راازاسارتها رها سازیم

و طرحی نو دراندازیم

برادر، صبح نزديك است

پلشتی را بباید باشجاعت بیخ و بن کندن

درستی را بسان نور در جان وتن افکندن

رها سازیم انسان را ز افسردن

كنون فرض است ، نقاب از چهره ی تزویر بدریدن

شقاوت را بسان غده از اندیشه ببریدن

ریا را بی اثر سازيم

برادر، صبح نزديك است

طنین صلح را باید درون عالم اندازیم

غریو دشمنی را سرنگون سازیم

نوای دوستی را بیرق افرازیم

كنون بايد قفس را بشکنیم و عشق را ازغم رها سازیم

روان خویش را با عطر بوی عشق بنوازیم

روا باشد که در این راه جان بازیم

( دلسروده هاي يك رزمنده ) تقديم به جوانان جنبش سبز

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 12:18  توسط محمد باقر عباسی سملی  | 

دل سروده های شخصی

محمد باقر عباسی سملی

----------------------------

دوش ديدم از قلم خون مي چكيد

افعي تزوير هم از ره رسيد

با لباس و ظاهري آراسته

گو كه ازعرش برين برخاسته

داشت در دستان دو ده انگشتري

بر جبين هم آيت افسونگري

حلقه ي نفرت به گرد چشم داشت

آهويي اندر قفس چون خصم داشت

 

 

داد ميزد اتقوالله مردمان

چشم بايد بست بر سيمين تنان

از چه اينسان روزه خواري مي كنيد

موسم حج ميگساري مي كنيد

صبح تا بعد طلوع در خواب ناز

بر نمی خیزید از بهر نماز

وای من با خنده شادی می کنید

تا سحرگه عشوه بازی می کنید

دف زنید و پای کوبید هم زمان

خون چکان کردید قلب آسمان

ماتم و اندوه بود آيين ما

شادماني منع شد در دين ما

شادماني شغل بي دينان بود

مطمئنا كار ابليسان بود

ثروت دنيا بود مثل لجن

دور بايد ساختش از خويشتن

 

 

ناگهان آهو زدل آهي كشيد

در قفس چرخي زدو بالا پريد

اشك در چشم قشنگش حلقه زد

بر سر افعي چو تندر داد زد

گفت شرمت باد اي رجاله مرد

ذلتت را ديده ام گاه نبرد

كافري برتر بود از دين تو

بوده تزوير از ازل آيين تو

لوطيان را با دغل افسرده اي

آهوان را در قفس پژمرده اي

بلبل و بستان زدستت درعذاب

كفتران از دام تو در اضطراب

جنگ چون آید تماشاگر شوی

صلح حاکم چون شود پرپر شوی

صد کلک داری تو در زیر نقاب

ابر کینت بسته ره برآفتاب

دعوی دین داری ای بدکاره مرد

اهل دل را کرده ای رخساره زرد

خلق را دعوت به دینداری کنی

لیک اندر خانه خماری کنی

از نفاقت بیرق دین واژگون

می چکد دائم ز دستان تو خون

مغز انسان می خوری ضحاک وار

پای ممبر می شوی پرهیزگار

شرم کن از روی احمد ای پلید

توبه کن شاید شود قلبت سپید

 

 

چون به پایان آمد آهو را کلام

برکشید افعی ریا را از نیام

گفت مکروهی نجاستخواره ای

هیز کوهستانی و پتیاره ای

بی حجابی مرتدی دیوانه ای

اهل بزمی ساقی میخانه ای

چشم زیبا ی تو باشد چون سراب

باعث گمراهی نسل شباب

پاک باید شد زمین از نسل تو

تا شود نومید خلق از وصل تو

افعی تزویر بد کیش  پلید

با ریا حلقوم آهو را درید.

خون آهو را مکید از روی کین

لیک یک قطره فتادش برزمین

چشمه ای جوشید از این قطره خون

دامن صحرا نمودش نیلگون

عرصه بر افعی نمودش سخت تنگ

سبز و خرم گشت صحرا بی درنگ

سبز شد صحرا چو از خون غزال

افعی تزویر شد دولت زوال

قمری و کبک و قناری هم زمان

شادو خندان در زمین و آسمان

لوطیان در رقص با سیمین تنان

مومنان سرمست از بانگ اذان

بلبلی شوریده دل با ناله گفت

ای که جانها جملگی در دست توست

آهو ی ما بسته دیده بر جهان

لیک نام نیک او شد جاودان

آهوی ما مظهر آزادی است

جای او امشب حسابی خالی است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:13  توسط محمد باقر عباسی سملی  | 

 

گل‌گشت
کوچه دوم : حکایت‌ها و هدایت‌ها
شاخه گل ششم: ضرورت احترام به والدین

روزی مردی جوان در حالی که فرزند خردسالش را در آغوش داشت در کنار باغچه حیاط خود بر روی یک صندلی نشسته بود و به قامت زیبای درخت سروی که در باغچه بود خیره شده بود. در همین حین کلاغی بر بالای درخت نشست و پسر از پدرش پرسید این چه پرنده‌ای است که بالای درخت نشسته است. و مرد جوان با مهربانی و لبخند فرزند خردسالش را بوسید و گفت عزیزم این کلاغ است. پسر خردسال پرسش خود را 23 بار تکرار کرد و پدر با لذت و مهربانی هر بار فرزندش را بوسید و به پرسشش پاسخ گفت. پدر که از این کنجکاوی و شیرین زبانی فرزند خود لذت برده بود موضوع را به عنوان یک خاطره شیرین در دفترچه خاطرات خود یادداشت نمود.
سال‌ها گذشت. اکنون دیگر پدر جوان آن روز به پیرمردی فرتوت بدل شده بود و فرزند خردسال آن سال‌ها به جوانی برومند.
از قضای روزگار پیر مرد در کنار باغچه روی صندلی نشسته بود و پسرش مشغول قدم زدن در حیاط بود و باز هم کلاغی بر بالای سرو نشست.
پیرمرد که اکنون چشمانش کم سو شده بود از فرزندش پرسید این چه پرنده‌ای است که روی سرو نشسته، و پسر با بی‌میلی گفت این یک کلاغه. چند لحظه گذشت و پیرمرد دوباره سوال خود را تکرار کرد و پسر این بار با کمی عصبانیت گفت مگرنگفتم کلاغه. وقتی پیرمرد برای بار سوم سوال خود را از فرزندش پرسید. پسر با فریادی بلند برسر پیرمرد داد زد کلاغ است کلاغ کلاغ کلاغ.
پیرمرد که از برخورد فرزندش به شدت دلگیر شده بود به سراغ دفترچه خاطرات خود رفت و صفحه خاطره آن روز را باز نمود و از فرزندش خواست تا آن را بخواند.
پسر پس از مطالعه آن خاطره در حالی که بغض گلویش را گرفته بود خود را به پای پیر مرد انداخت و از او طلب بخشش نمود.
پس یادمان باشد که باید در برخورد با والدین نهایت دقت را داشته باشیم.تا خدای نا خواسته اسباب رنجش آنان را فراهم نسازیم.
منبع: فرهنگ عامه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 11:13  توسط محمد باقر عباسی سملی  | 

جذابيت و گيرايي يك ويژگي كاملاً اكتسابي است

 

 

شاخه گل نخست:راز موفقيت

 يكي از مهمترين رازهاي رسيدن به آن(موفقيت) جذابيت است و قبل از هر چيز بايد بدانيم كه جذابيت چيزي غير از زيبايي است‌.

شخص مي‌تواند صورت زيبايي نداشته باشد اما بسيار جذاب باشد و هم چنين مي‌تواند بسيار زيبا باشد اما اصلاً جذابيت نداشته باشد. جذابيت و گيرايي يك ويژگي كاملاً اكتسابي است و به راحتي مي‌توانيم صاحب آن باشيم‌:

 
ظاهري آراسته داشته باشيد.

تميز و مرتب باشيد، هماهنگي و پاكيزگي شما، ناخودآگاه شما را جذاب مي‌كند. بعضي از افراد براساس تصوري اشتباه براي جذاب شدن به زحمت زيادي مي‌افتند و خود را به شكل‌هاي عجيب و غريبي درست مي‌كنند.

مهمترين مسئله اين است كه مرتب و هماهنگ و در عين حال ساده باشيد. نامرتب بودن حتي حرفهاي قشنگ‌، مثبت و تأثيرگذار شما را ضايع مي‌كند. فرزندي كه هميشه پدر و مادر خود را آراسته و با ظاهري مرتب مي‌بيند، ظاهر آراسته فردِ ناآشنا او را نمي‌فريبد. چون ممكن است جذب ظاهر آراسته كسي شوند كه تأثير منفي او از اثرات مثبتش به مراتب بيشتر باشد.

 بيشتر سكوت كنيد:


غالباً افراد به اشتباه براي اين كه جذاب‌تر شوند، بيشتر شلوغ مي‌كنند و به خطا مي‌روند. سكوت‌، يك تأثير ذهني و رواني بسيار قوي مي‌گذارد. در سكوت‌، فرد پيرامون خود خلاء ايجاد مي‌كند و هر خلايي‌، جذب را سبب مي‌شود. آنها كه بيشتر صحبت مي‌كنند و كمتر مي‌شنوند از جذابيت خود مي‌كاهند، حال آن كه سكوت و گوش دادن بيشتر به واقع شما را عاقل‌تر و قابل اطمينان‌تر معرفي مي‌كند و اين زمينه‌اي مساعد براي صميميت بيشتر است‌. سكوتي سرشار از اعتماد به نفس سرچشمه صميميت است‌.

 نرم و ملايم سخن بگوييد:


هنگامي كه نرم و ملايم صحبت مي‌كنيد افراد را جذب خود مي‌كنيد و به راحتي مي‌توانيد بر روي آنها تأثير بگذاريد. آدم‌هاي خشن و داد و بيدادي افراد مناسبي براي اطمينان كردن‌، نيستند.

 
فرد محترمي باشيد:

بي‌احترامي به خود، به ديگران و بي‌احترامي و بي ادبي در كلام و رفتار همگي از جذابيت شما مي‌كاهد. شما بايد هم در ظاهر آراسته باشيد و هم در باطن وارسته‌. افراد مؤدب و متين و محترم بي ترديد جذابند و اين جذابيت از درون موج مي‌زند.


محترم و مؤدب و باشخصيت باشيد، خواهيد ديد خود به خود جذاب مي‌شويد.


زياد شوخي نكنيد اما بسيار تبسم كنيد:


شوخي فراوان از انرژي ذهني و جذابيت شما مي‌كاهد چرا كه شوخي فراوان به تدريج مرزهاي لازم بين افراد را از بين مي‌برد. متبسم باشيد كه تبسم به چهره شما جذابيتي عميق و ژرف مي‌بخشد. در تبسم‌، سنگيني و متانت و جذابيت است‌.

 قاطعيت يعني جذابيت‌:

كساني كه شخصيت قاطعي دارند و هدفها و ارزش‌هاي معيني دارند، بي‌استثنأ مي‌توانند افراد جذابي باشند. زيرا شخصيت‌هايي جذاب و تأثيرگذارند كه بسيار مصمم هستند و اعتماد به نفس دارند. به دنبال اهداف مشخصي بودن و به آنها رسيدن اعتماد به نفس زيادي به ارمغان مي‌آورد و جذابيت از وجود چنين شخصي موج مي‌زند.

 آسان بود، اين طور نيست‌؟ فكر مي‌كنم شما هم مي‌توانيد يكي از جذاب‌ترين و ماندگارترين‌ها باشيد. معطل نشويد دست به كار شويد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:48  توسط محمد باقر عباسی سملی  | 

 

تحريم ترور در انديشه تشيع علوي

 

 

كوچه نخست

شاخه گل سوم

الایمان قید الفتک

 

مسلم ابن عقيل(ع) سفير امام حسين(ع) به دنبال ماموريت خود در كوفه و در خانه شریک ابن اعور بسر مي برد. شریک مردی بزرگ و سرشناس بود و عبیدالله زیاد بدو حرمت بسیار می نهاد. و چون شنید شریک بیمار است به او پیغام داد که شب هنگام به عیادت وی خواهد آمد. شریک به مسلم گفت این مرد بدیدن من می آید، تو باید در نهانخانه بمانی. چون به خانه ی من رسید و نزد من نشست بر وی بتازی و کارش را بسازی. وقت بیرون آمدن تو هنگامی است که من آب بخواهم. مسلم قبول کرد، پسر زیاد بخانه ی شریک آمد و با او به گفتگو  پرداخت.

شریک آب خواست و منتظر بود که مسلم با شمشیر کشیده از نهانخانه بیرون آید اما او چنین نکرد. شریک ترسید فرصت از دست برود، بیتی خواند که معنی آن این است که چرا انتظار می بری؟ چون این بیت را چند بار بر زبان راند پسر زیاد نگران شد و ترسید که مبادا پشت پرده خبری باشد. پرسید این چه سخنی است که شریک می گوید هانی پسر عروه که همان وقت در خانه ی شریک بود گفت او بیمار است و دچار هذیان شده و این شعر خوانی بر اثر همان هذیان و بیماری است. اما پسر زیاد احتیاط را از دست نداد و برخاست و از آن خانه بیرون رفت.

پس از رفتن ابن زیاد، شریک پرسید چرا او را نکشتی مسلم پاسخ داد به خاطر حدیثی که از پیغمبر روایت شده است که مرد با ایمان کسی را به فتک (ترور) نمی کشد.هانی گفت باری اگر او را می کشتی فاسقی، فاجری، ستمکاری، مکاری، را کشته بودی. به این ترتیب بزرگترین دشمن مسلم و حسین ابن علی و هانی و شریک از چنان مهلکه ای که بپای خود بدانجا آمده بود بیرون جست، تنها به خاطر اینکه مسلمانی پاکدین و پاک اعتقاد، که جز به اجرای درست احکام دین به چیزی دیگر نمی اندیشید نخواست به خاطر سلامت خود و پیروزی در مأموریتی که بعهده داشت حکمی از احکام دین را نقض کند، هر چند با رعایت این حکم آینده ی او و کسی که او را فرستاده است بخطر افتد.

 

منبع: (طبری، ج 7، 248)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:14  توسط محمد باقر عباسی سملی  | 

                                                                                

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

گل گشت

كوچه دوم :حكايت ها و هدايت ها

شاخه گل چهارم:حكايت گرگ و سگ آهنگر

 

 

گويند درروزگاران كهن عشايري دامداردرمسير ييلاق خود چند روزي درمجاورت روستايي پرآب وعلف اطراق نمود. عشاير چند سگ داشت كه ازگله گوسفندان وي پاسداري مي كردند. در همين ايام آهنگري نيز دركنارسياه چادردامداربه آهنگري مشغول شد. آهنگرهم سگي داشت كه با سگان دامدار طرح رفاقت ريخت. و از آنجايي كه آهنگر چيزي نداشت كه مورد تعرض وحوش واقع گردد ، سگ آهنگربيشتراوقات خود را در كنار سگان عشاير به پاسداري از گوسفندان مي گذراند.از قضاي روزگاردريكي ازشبها گرگي به گله زد و گوسفندي را با خود ببرد. سگان عشاير نيزتا مسافتي گرگ را تعقيب نموده سپس بازگشتند.اما سگ آهنگر كه كم تجربه بود به تعقيب گرگ ادامه داد، تا به دره اي درنزديكي روستا رسيدند.گرگ وقتي به دوستان خود كه دردره منتظرش بودند، رسيد. گوسفند را زمين نهاد و به اتفاق ياران خود سگ آهنگر را به اسارت گرفتند. گرگ خطاب به سگ آهنگر گفت من از شما فقط يك سوال دارم و آن اينكه چرا سگان دامدار كه من گوسفندشان را دزديده بودم دست از تعقيب من برداشتند و تو دست از سرم بر نمي داري؟،آخر مگر من چكش ،سندان ويا آهن پاره هايت را دزديده ام كه تا اينجا تعقيبم نموده اي.؟ سپس به اتفاق دوستان خود شكم سگ احمق آهنگر را دريدند . و با خيال راحت به خوردن گوسفند پرداختند.

منبع: فرهنگ عامه

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 9:29  توسط محمد باقر عباسی سملی  |